لجن زارِ رویا

حصار غم هایم

با جسم کوچکی از تن

به صلابه ی روزگار

کشیده شد

و کلاغ،شومیِ خود را

به همراهت

لحظه به لحظه

بر دیوار بد اقبالی ام بخش کرد...

و من تنها و بی کس

در برابرِ رگبارِ حرف ها

در لجن زارِ رویاها

فرو رفتم

 

شعری سیاه برای تو که مرا در لجن زارِ دنیایت فرو بردی...

 

foroozan

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mehdi

هر گذر زخم خنجریست بر قلب من ولی من، زره بر تن کرده ایستاده ام م.فریاد(خودم)

رویای شب

سلام فریاد سکوتت بی صدا شده !اینو به سکوتت بگو فریاد بزنه تا نعره رگبار حرفها لال بشن .

ناصح .

اوه اوه عجب شعري اين شعر سياه رو حالا به كي تقديمش ميكني ؟؟؟

ناصح .

خوب نيس بجاي كلاغ ،‌از جغد استفاده ميكردي ،‌آخه نماد ،‌شومي هستش البته با اجازه بزرگترا .

سیدجلال

من سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بی پایانش.. فریاد را می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش...

Mehdi

سلام یه چیزی نوشتم لطفا بیا و نظرت رو بگو ممنونم

کیوان دری

آسمان را کودکی سیاه کشید که پدر کشاورزش در آفتاب نسوزد حتما اگر میدانست اینجا مردونگی وجود ندارد حتما روشنتر از روشنی کاغد چیزی به تصویر میکشید که هیچ کس جرات نکند اشتباهی مرتکب شود.