فریاد یک سکوت

شبی پر نور
و تهی از سیاهی
منم اسیر ان همه تباهی
صدای غروب نوای عشق
چشیدم من ز ان بی نوایی
خورشید درخشانی و بی نیازی
یکباره تابید به صورت پر نیازم
در این محفل گرم و پر نور
مملو بودم
من از عشق خدایی
من تو را دیدم در این بزم پر عشق
و سراسر شعر شدم از حس الهی
اما
افسوس
نمی دانم کی می ایی؟؟

foroozan
نوشته شده در ٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()





Design By : ParsSkin.Com