فریاد یک سکوت

بی تو نفس هایم برایم تباه شد

گذشته ی زندگییم از نو برایم اغاز شد

دردها،غمها،ارزوها به یکباره

بر سر من اشفته دل خراب شد

تردید های یک قرن تنهایی باز

یک به یک با ذهن هراسانم هموار شد

سختی ها،مشکلات،رنج ها به نوبت

حمله ور به یک دل ضعیف و ناتوان شد

حنجره ام درد را بی صدا پی در پی

فریاد زدو سینه اش چاک چاک شد

خواسته هایم با بغض در گلویم

ناتمام هایم را تمام کردو رها شد

خلاصه فصل زرد زندگی من

به مرگی بی سرانجام و پوچ ختم شد

فریاد(foroozan)

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()





Design By : ParsSkin.Com