فریاد یک سکوت

تو مجهول ترین معادله ی زندگیِ منی

که نه نبودت حل می شود

و نه خواستنت امکان پذیر

تو بگو...

 

حاصل کدام فرمول زندگی«تو» می شود؟!!!

نوشته شده در ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



با بازوان تو

به زندگی خو گرفته ام

تا با وجود آشیانه ای گرم

به طلوع آفتابی نو بیاندیشم...

 

نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



آن زمان که من آسوده در رویایی ترین خیال خود محو می شوم

تو در واقعی ترین لحظات ، محو تماشای چشمان منی

غافل از اینکه تمام رویای من

غرق شدن در دریای زلال چشمان

                                             توست...

 

نوشته شده در ٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



در ستاره باران چشمانت

ماندگاری عمیقی است

که قلبم را همچنان

پایبند تمام لحظات زندگی خواهد کرد...

.

.

چشمانت را از من نگیر

بگذار تمام زندگیم را با آنها زندگی کنم...

نوشته شده در ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



روزی که چشمانت از شرق خاطره ها

طلوعی نو را تجربه کند،

دل من سال هاااااا از نگاهت دور خواهد شد

شاید هم به قدر پلک زدنی نزدیک

.

.

.

و اشک چشمانت رویای با من بودن را

بار دیگر بر گونه های سردنشینت

روانه خواهد ساخت...

 

نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



در این شبِ بارانی
ماه دلتنگی را
با سورنای نوازش های آسمانی
همچنان پا بر جا
شاید، کمی هم خسته
با لبانی بسته
می نگرد...
شوقِ دیدارِ تو
در سراسرِ وجودِ ماه رویان می گذرد
اما ابرها حسودتر از گذشته
بی نما از رخِ یار
در گذرند...

foroozan

نوشته شده در ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



فریاد، ساز عشقی نواخت

و ندایی برخاست

و چتری نو برای بال گرفتن و رفتن


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ٥ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



در این غوغای طاقت فرسای دنیا

سیاه گشت رویِ تک تکِ دل ها

مسیرِ محبت ها عوض شد به سویِ

پرستش و نیایشِ مالِ دنیا

سفیدی ها رنگ باختند به رویا

شدند اسیرِ تباهیِ تمامِ دنیا

آدم ها، حوا شدند و حواها، آدم

تبعیضی نماند بین همه ی مردمِ دنیا

دعاها روانه شد به سمتِ بت ها

خداوند به فراموشی سپرده شد در این دنیا

سلام ها همگی منظور دار شدند

در این ساحتِ نامقدسِ دنیا

فریادها تبدیل گشت به سکوتی

سکوتی که هیچ گاه نخواهد شکست در دنیا...

 

foroozan

نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



حصار غم هایم

با جسم کوچکی از تن

به صلابه ی روزگار

کشیده شد

و کلاغ،شومیِ خود را

به همراهت

لحظه به لحظه

بر دیوار بد اقبالی ام بخش کرد...

و من تنها و بی کس

در برابرِ رگبارِ حرف ها

در لجن زارِ رویاها

فرو رفتم

 

شعری سیاه برای تو که مرا در لجن زارِ دنیایت فرو بردی...

 

foroozan

نوشته شده در ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()



قاصدکم

به او

خبری رسان زِ تنهایی ام

نفسی ندارم که دمی بزنم

زِ خیال بی کسی ام

قاصدکم

به من

نویدی ده زِ آمدنش

زِ عشق و زِ خوبی و ز مرحمتش

قاصدکم

دلم را ببر به استقبالِ قدمش

تا که جان دهم در هوای نفسش...

 

foroozan

 

نوشته شده در ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط foroozan soltani نظرات ()





Design By : ParsSkin.Com


98love